نویسنده: هانیز - پنجشنبه سوم تیر ۱۳۹۵
من از آن آدم های یک هویی ام!
یک هو می آیم...یک هو بلند بلند می خندم..یک هو به زن عابری میگویم مدل ابرو هایش را دوست دارم..یک هو عاشق می شوم...یک هو فارغ می شوم...یک هو عصبانی می شوم وُ در کسری از ثانیه آرام میگیرم...شبیه آدم هایی که هیچ وقت عصبانی نمی شوند
یک هو خودکاری دست میگیرم روی بعضی از فکرهای یک هویی ام خط می کشم و کنار بعضی ها تیک می زنم تا انجامشان دهم...یک هو می آیم اینجا چیزهایی می نویسم که قبل از دست بردن به کیبورد هیچ وقت به آن ها فکر نکرده بودم...یک هو همه ی چیزهایی که روی دلم تلنبار شده را میریزم بیرون و یک نفس عمیق می کشم و لبخند می زنم و ذهنم یک آه می کشد..یک آه از روی لذت یک آه ِ پر از آرامش و لبخندهای یک هویی
محیا جانم
حتی برای داشتن تو هم یک هو تصمیم گرفتیم داشته باشیم تو را
یک هو تصمیم گرفتیم اسمت را بگذاریم محیا...زندگی آن قدر یک هویی محیا شدی که خودمان هم باورمان نمی شد
من چیزی به اسم کاسه صبر ندارم در عوض یک چمدان همیشه آماده دارم!اگر تحمل دنیا را نداشتم چمدانم را بر می دارم و در را پشت سرم می بندم!
یک هو می روم و چند روزی خودم را گم و گور می کنم...نفسی تازه می کنم و بعد یک هو بر می گردم!
من از آن آدم های کاملا یک هویی ام! یک هو می روم..یک هو تمام می شوم...یک تمام شدن ِ یک هوییِ بی مقدمه
